اینم بیست و دومیش! دیگه داره تکراری میشه... دیگه برام تازگی نداره... . چند وقتی بیشتر نیست که فهمیدم تا حالاش دروغ بوده. همه ش نه! ولی حداقل یک سوم آخرش دروغ بوده. از فردا هر روزی که بیاد بیست و دومین باریه که می بینمش... .
دیگه داره خسته م می کنه. تکرارش، ریاش، شعارش، همه دروغ هاش... همه دروغ هام. تازه فهمیدم تا حالا دروغ بودم. یه دروغ به بزرگی تمام اعتقادات بزرگی که فکر می کردم دارم ولی نداشتم. یه دروغ به تعداد رکعت نمازهایی که خوندم. یه دروغ به اندازه تعداد واژه هایی که برای بیان اعتقاداتم ادا کردم. من در حد این اعتقادات نیستم... در حد این حرف ها نیستم.
حرف راست از زبون هر کسی راست نیست. می ترسم باز حرف بزنم و حرفهای بزرگ رو با دروغ هام کوچیک کنم. دوست ندارم بنویسم، چون می دونم باز دروغ از آب در میاد.
یادته بهت گفتم دعام کن؟ بازم میگم... . خیلی از قافله عقب موندم. دعام کن! خیلی دیر شده. خیلی... .
چند روز پیش داشتم نشریه "بنا" رو ورق می زدم. نشریه تک شماره ای که دو سال پیش برای دانشگاه بوشهر منتشر کردیم. این یکی از پاورقی هاش بود:
خدایا! من هم تو را "تو" می نامم هم او را " تو"!
اما نه تو "تو"یی و نه او "تو"ست.
که او عشق است و تو معنای عشق.
اون موقع برام یه شعار بیشتر نبود. یه حرف قشنگ! دعا کن لاقل این یکی رو بفهمم... این یکی راست باشه...!