تبليغاتX
نون وَ الْقَلَمِ

نون وَ الْقَلَمِ

ن، سوگند به قلم و آنچه مى نويسند.

شنبه: چند هفته دیگر انتخابات برگزار می‌شود. همه گرم تبلیغاتند. یکی از نامزدهای اصلی مدام به دیگری می‌گوید دروغگو، می‌گوید دیکتاتور. نامزد متهم هم مدام جواب می‌دهد: «خودتی!» مردم دارند فکر می‌کنند.

یکشنبه: نامزدها با هم مناظره مستقیم و رودررو دارند. در مناظره دو نامزد اصلی، یکی از طرفین می‌خواهد رئیس جمهور فعلی را بین یک عالمه علامت سوال خفه کند و از چهار سال ریاست جمهوری‌اش به اندازه یک قرن اشتباه درآورد. نامزد متهم هم نامردی نمی‌کند و اینبار می‌گوید: «همه اینها هم خودتی هم اون حمایت کننده‌هات!» و او هم آنقدر علامت سوال به طرف رقیب پرت می‌کند که ملت آن شب اصلا فرصت فکر کردن پیدا نمی‌کنند. مغزها از تحلیل اینهمه حرف و علامت سوال عاجز می‌مانند. مردم آن شب بدون فکر کردن می‌خوابند.

دوشنبه: امروز انتخابات برگزار شد. همه آمده بودند، مگر آنها که خوابشان برده بود. قبل از شمارش آرا یکی از نامزدها حتی فرصت تقلب کردن هم نمی‌دهد و نصف شبی از بلندگوهای جهانی داد می‌زند من برنده شده‌ام مگر اینکه تقلب شده باشد. نتایج اعلام می‌شود. نامزد مدعی پیروزی، بازنده انتخابات است. همه سکوت کرده‌اند. رسانه‌های آنطرف آبی مدام دارند علامت سوال می‌ریزند روی سر ملت. مردم سردرگم‌اند.

سه شنبه: علامت سوال‌ها کار خودش را می‌کند. مردم دنبال حقشان هستند. از خانه می‌آیند بیرون و دنبال حقیقت می‌گردند. مردم اشتباه نمی‌کنند ولی در اشتباهند.

چهارشنبه: خیابان‌ها شده میدان لشکرکشی. یک روز نامزد پیروز، یک روز نامزد مدعی پیروزی. رسانه‌ها همه توی اضافه کاری‌اند. این طرف آبی و آن طرف آبی هم ندارند. فارسی و انگلیسی و عربی هم ندارند. VOA و BBC و PressTV و france 24 و euronews و العالم و الجزیره و العربیه و شبکه خبر و... هم ندارند. حتی دلقک‌های لس آنجلسی هم مثل همیشه خودشان را قاطی کرده‌اند. یک روز بی‌بی‌سی فارسی از روی آنتن محو می‌شود یک روز شبکه دو داخلی ایران. ندا آقاسلطان، ترانه موسوی، عاطفه امام... مثل رویا می‌ماند چینش این همه اسم بامسما. مردم شک دارند، به همه چیز، حتی خودشان.

پنج شنبه: همه سرخورده‌اند. یک پیروزی بزرگ را تبدیل به یک شکست بزرگ کرده‌اند. بی بی سی و صدای آمریکا ذوق زده شده‌اند از پر شدن آرشیو عکس‌ها و فیلم‌هایشان. حالا چپ می‌روند و راست می‌آیند مثل صغری خانم همسایه که مدام به عروسش نیش می‌زند کنایه‌ای می‌زنند به انتخابات. خبر فوتبالیشان قاطی انتخابات است، خواننده‌های آن طرف آبی را که می‌آورند یکهو همه‌شان سیاسی‌خوان شده‌اند حتی با شهرام ناظری هم از انتخابات می‌گویند. مثل بچه‌ها می‌مانند این غول‌های تبلیغاتی، گنده شده‌اند ولی بزرگ نیستند. نمی‌دانم! شاید ما کوچکیم و آنها هم به زبان ما حرف می‌زنند. رسانه‌ی ملی هم انگار دوست دارد کوتوله بماند؛ نمی‌دانم چرا فکر می‌کند تغییر گرافیک خبر 21 یعنی همه چیز. نمی‌دانم چرا فکر می‌کند ادای گنده‌ها را درآوردن یعنی بزرگ شدن. مردم حوصله خبر شنیدن ندارند. می‌روند دلنوازانشان را می‌بینند و کاری هم ندارند که دختر آقای کلهر استعداد تازه کشف شده شبکه‌های آنور آبی ست.

جمعه: امروز تعطیل است. دکان‌ها را ببندید. مردم خسته‌اند از این همه علامت سوال. یکی به این مردم جواب بدهد. آقای رسانه‌ی ملی شما نانی را که می‌خوری چکارش می‌کنی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/11ساعت 22:19  توسط رامین مرادی  | 

بعضی وقت‌ها اینجوری می‌شود دیگر!

دلی که یکهو هوایی شده را چه می‌کنی؟

حرم

من و انـکـار شـراب ايـن چـه حکـايـت بــاشـد            غـالبـا اين قـدرم عقل و کفايــت باشـد

تـــا بــه غــايـت ره ميـخــانـه نـمـی‌دانـسـتـم            ور نه مستوری ما تا به چه غايت باشد

دوش از اين غصه نخفتم که رفيقی می‌گفت            حـافظ ار مست بود جای شکـايت باشد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/05ساعت 21:51  توسط رامین مرادی 

یک جوری شده‌ام امشب، دستم به قلم نمی‌رود ولی ته دلم می‌گوید الا و بلا امشب تا صبح نشده باید یک چیزی بنویسی. من هم هرچه می‌گویم نر است، ایشان(همان ته دلم!) می‌فرمایند بدوش! ما هم این وسط مانده‌ایم حیران، که قرار است چه بنویسیم و خودمان خبر نداریم.

میروم سراغ حافظ بلکه کمکی کند؛ تفالی می‌زنم به نیت... (شرمنده خصوصی بود!) غزلی می‌آید که بیت یکی مانده به آخرش این است:

داور دین شاه شجاع آن که کرد         روح قدس حلقه امرش به گوش

نه! این یکی نشد! تفال دوم را می‌زنم، غزل خشک و خشنی می‌آید که بیت آخرش این است:

مظهر لطف ازل روشنی چشم امل      جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع

صفحه قبلش را نگاه می‌کنم، این غزل را می‌بینم:

قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع          که نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع

ای بابا! بی‌خیال خواجه! یک امشب را دست به دامنت شده‌ایم ها! وقت گیرآورده‌ای برای پاچه خواری؟! دیوان را می‌بندم و می‌گذارم کنار. عجب شبی شده امشب، حتی حافظ هم کم آورده و زده توی خاکی!

بد زمانه‌ای شده، تقصیر حافظ نیست بنده خدا! روزنامه‌ها را که نگاه می‌کنی همه پر هستند از پیام تبریک وتقدیر و تسلیت و... همه هم پر از کلماتی که قبل‌ترها تنها در دربار پادشاهان می‌شنیدی. همه اینها به کنار معلوم نیست این پول زبان بسته را از کجا می‌آورند خرج پاچه‌خواری می‌کنند. باز به مرام حافظ! پاچه‌خواری می‌کرد و پول می‌گرفت، این دوره زمانه برای پاچه‌خواری هم باید پول داد!

همین چند روز پیش یکی از دوستان خبرنگار، صفحه اول روزنامه‌ای را نشانم داد و گفت: «این آقا را می‌بینی؟» -گفتم: «بله.» -گفت:«4 میلیون و 800 هزار تومان ناقابل از بودجه دولتی داده تا این چندتا خبر مربوط به سازمانش را توی صفحه اول بزنند.» ما هم ندیدبدید(!) هاج و واج مانده بودیم که با 4 میلیون و 800 هزارتومان به چندنفر می‌توان وام خوداشتغالی داد؟!

دوستی تعریف می‌کرد یکی از انگیزه‌هایی که باعث بوجود آمدن شبکه‌های استانی شده کم کردن زحمت نماینده‌های مجلس و مدیران رده اول استان‌ها از سر دیگر رسانه‌هاست. همینکه آقای نماینده یا مدیرکل هر چندوقت یکبار تصویر خودش را در اخبار شبکه استانی ببیند و دلش خوش باشد که «تلویزیون ما را هم نشان داد» برای بعضی ها کافیست!

عشق به دیده‌شدن و مهم‌بودن، علاقه به تعریف و تمجید دیگران از خود، نیازهای مالی یا موقعیت شغلی و... همه از کمبودهای شخصیتی افراد هستند که باعث پدیدآمدن ناهنجاری‌های ذکر شده در جامعه می‌شوند. پس ای پدران و مادران گرامی! به فرزندان خود توجه کنید، از کارهای خوبشان تعریف کنید، به حرف‌ها و کارهایشان اهمیت بدهید تا خدای نکرده در آینده دچار کمبودی هرچند کوچک نشوند و سرمایه‌های مملکت را کرور کرور خرج نیازهای شخصیتیشان نکنند.

و در آخر مهمان شاه‌بیت نغزی باشید که سرشار از اصالت سخن و طنز زهرآگین حافظ است، حافظی که همیشه حافظ می‌ماند حتی اگر بعضی وقتها مثل امشب برود توی فاز پاچه‌خواری!(دنبال ربطی بین شعر و نوشته نباشید، شعر قشنگ بود نوشتمش، همین!)

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز              مست است و در حق او کس این گمان ندارد

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 23:59  توسط رامین مرادی  | 

امروز مانده بودم بروم سراغ عشق کودکی‌هایم، ریاضیات؛ یا به علاقه جدیدم –ارتباطات- بپردازم.

از بچگی به ریاضیات علاقه زیادی داشتم. دو دلیل عامل این علاقه بود. یکی تعاریف مسحور کننده پدر از این علم بود و دیگری ارتباط نزدیک و تفاهمی که با مطالب این درس پیدا کرده بودم. طوری شده بودم که هر وقت کسی از من می‌پرسید :«بزرگ شدی می‌خوای چکاره بشی؟» می‌گفتم: «می‌خوام ریاضی رو ادامه بدم!» و اصلا هم برایم مهم نبود بخاطر ادامه دادن ریاضیات به کسی نان و آب نمی‌دهند.

بزرگ‌تر که شدم از قضا در دانشگاه سراسری، روزانه‌ی ریاضی محض قبول شدم. همان پدری که باعث و بانی این عشق بودند اینجا قد علم کردند که الا و بلا ریاضی آخرعاقبت ندارد و اگر زرنگ باشی فوقش بشوی استاد دانشگاه! ما هم مطیع فرامین خیرخواهانه پدر گرامی از این رشته انصراف داده و راهی دانشگاه آزاد، در رشته عمران شدیم. حالا بماند موقع انصراف از رشته ریاضی محض، شبش اشک‌ها ریختیم و بر این عهد باقی ماندیم که وقتی بزرگ شدیم برویم سراغ علاقه مان!

در این حیص و بیص و در ترم پنجم دانشگاه با استادی آشنا شدم که با لحظه لحظه حضور در کلاسش بر عطشم برای ادامه این رشته اضافه می‌شد. کلاس‌های «دکتر ارسطو ارمغانی» همانی بود که در طول تمام دوره تحصیل آرزویش را داشتم. بعضی اوقات آنچنان تحت تاثیر درس‌دادن ایشان قرار می‌گرفتم که سر کلاس بی‌اختیار اشکم جاری میشد(باور کنید!) قابل ذکر است که در دوره کارشناسی ارشد (و البته ترم جاری) باز هم توفیق حضور در کلاس‌هایشان را دارم.

دکتر ارسطو ارمغانی

حالا بعد از سالها به علاقه‌ای دیگر در وجودم پی برده‌ام و آن هم علم ارتباطات و تبلیغات است. بخصوص که بعد از انتخابات اخیر شاهد تاثیر عجیبش بر جامعه بوده‌ام.

در دو روز اخیر به لطف یکی از اساتید کلاس خبرنگاری توفیق حضور درکارگاه دو روزه‌ای با حضور پروفسور مولانا را داشته‌ام. حضور در نشستی حداکثر 40- 50 نفره و با حضور چنین شخصیتی برای من بیشتر به یک رویا می‌مانست که ناباورانه به حقیقت پیوسته بود. دیروز جلسه اول کارگاه با حضور ایشان و آقای نادر طالب زاده(فیلمساز) برگزار شد و امروز هم قرار بود در دو نوبت صبح و عصر ادامه کارگاه برگزار شود. نوبت صبح توفیق حضور را داشتم ولی نوبت عصر... .

همیشه باید یک جای کار بلنگد، به ما نیامده مثل آدم به علایقمان بپردازیم! نوبت عصر کارگاه(کارگاهی که شاید به خواب کسی چون من هم نیاید) درست باید موقعی برگزار شود که من با دکتر ارمغانی کلاس دارم! حالا من مانده‌ام بروم سراغ عشق کودکی‌هایم، یا این عشق تازه متولد شده. سوالی که در این برهوت معنا یک جواب بیشتر نداشت: «برو به درس و دانشگات برس بچه، پروفسور مولانا برات نون و آب نمیشه...!» و همین باعث شد سعادت دو ساعت همنشینی بیشتر با ایشان را از دست بدهم.

پروفسور مولانا

... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

پ.ن1: در این دو روز ملاقات جناب پروفسور مولانا عجیب شیفته مرامشان شده‌ام. با دیدن ایشان بی‌اختیار یاد آن مثل معروف می‌افتادم که می‌گفت:«درخت میوه هرچه پربارتر، افتاده‌تر.» آقای پروفسور مولانا و دکتر ارمغانی یک جورهایی شبیه هم‌اند.

پ.ن2: صبح سومین نفری بودم که در محل کارگاه حاضر می‌شدم. حدود نیم ساعت بعد جناب پروفسور تشریف آوردند. موقع ورود به محل نشست، با صدای بلند چند بار رو به همه گفتند:«سلام علیکم» همه به احترامشان از جا بلند شدند و ایشان با تک‌تک آقایان حاضر دست دادند. افتادگی ایشان حقیقتا مثال زدنی است.

پ.ن3: پروفسور مولانا بعد از چهار دهه زندگی در آمریکا چند سالی است که به ایران برگشته‌اند و با انتقال کتاب‌هایشان به ایران در حال ترجمه آثارشان هستند. اصالت تبریزی ایشان باعث شده نگاه ویژه‌ای به زادگاه داشته باشند. دیروز «بنیاد مولانا» در تبریز افتتاح شد. برای آشنایی بیشتر با ایشان حتما(تاکید می‌کنم حتما) این نوشته را بخوانید(نوشته طولانیست می‌توانید فقط سراغ قسمت‌های مهم بروید). چند سطر زیر که به رابطه پروفسور و دکتر احمدی‌نژاد می‌پردازد از این مقاله انتخاب شده است:

او و دکتر احمدی‌نژاد عمیقا یکدیگر را باور کردند و به کشف دغدغه‌های مشترک پرداختند. او در جریان مبارزات انتخاباتی سخنان خود را از زبان احمدی‌نژاد می‌شنید و او را تنها امید بازگشت به اصالت انقلاب و جبران کننده کج‌رویهای دوران اصلاحات تلقی می‌کرد. ازطرف دیگر دکتر احمدی نژاد هم از جهتی دیگر به دکتر مولانا شباهت دارد. دانشگاهیان چندان او را جدی نگرفته‌اند و سیاست خارجی او منتقدانی در درون حاکمیت دارد. آنچه رئیس جمهور می‌خواست یک مشاور و تاییدکننده قوی و آنچه مولانا می‌خواست یک مسلمان پاک باخته و اهل عمل بود. مولانا با جدیت و نه از روی ریاکاری معتقد است فهم احمدی‌نژاد از شرایط ایران و جهان از تمام دانشمندان علوم سیاسی و اجتماعی ایران برتر است چرا که عقاید او با مولانا منطبق است و رفتارش صریح و قاطع است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/27ساعت 23:59  توسط رامین مرادی  | 

مشاهده1: امروز ظهر دیدم مادر گرامی «به» خریده‌اند. یکی را دست گرفتم و بی‌اختیار بو کردم. تا ته مغزم آکنده از نشاط شد...!

مشاهده2: جایی خوانده بودم روی خواص مخلوط «دارچین» و عسل خیلی تاکید شده. شب رفتم سراغ ظرف دارچین و چند تا چوب انداختم داخل آسیاب برقی. وقتی پودر شد و ریختم داخل ظرف، بی‌اختیار بو کردم؛ تمام وجودم تحت تاثیر قرار گرفت...!

مشاهده3: گفتم همینجوری داخل دارچین یه خورده «هل» هم بریزم؛ موقع بازکردن در ظرف لازم نبود بو کنم، بوی هل از همان فاصله مستم کرد...!

مشاهده4: می‌خواستم مخلوط هل و دارچین را داخل ظرف بریزم که مادر گرامی صدایم زدند و گفتند: «بیا کرفس‌ها رو بریز داخل سبزی‌خردکن(جهت اطلاع؛ ما کرفس‌ها را مثل سبزی قرمه خرد می‌کنیم!)، وقتی رفتم سراغ کرفس‌های خرد شده بویش برای چند لحظه از خود بی‌خودم کرد...!

مشاهده5: سر سفره چندتا برگ ریحان برداشتم و... تاحالا توجه نکرده بودم ریحان اینقده خوشبوست...!

مشاهده6: پارسال خیلی اتفاقی گذرم به یک عطرفروشی افتاد، دیدم روی یکی از عطرها نوشته «مشک». به فروشنده گفتم(نقل به مضمون!): «اینی که نوشتید شوخیه دیگه!» -:«نه! واقعا مشکه.» من هم یکی خریدم و الان هر چند روز یکبار میزنم به سجاده‌م(زیر مهر و در دایره‌ای به قطر دو سانتیمتر) که سر سجده بخاطر بو هم که شده بیشتر طولش بدهم!

مشاهده7: تابستان گذشته با پسرخاله از کنار چشمه‌ی کنار زمینشان دو بغل(هرکدام یک بغل!) پونه کوهی کندیم(البته من می‌گفتم اینها پونه کوهی هستن ولی ایشان می‌گفتند نخیر اینا نعنا فلفلیه، و الله اعلم!). در حال برگشت به خانه پسرخاله گفت:«رامین!» -:«ها!» -:«سرتو بکن تو نعناهایی که بغلته!» -:«چی؟!» -:«میگم سرتو بکن تو نعناها و یه نفس عمیق بکش!» من هم صورتم را گذاشتم بین پونه‌ها(!) و یه نفس کافی بود که تا ته معده‌ام یخ کند...!

مشاهده‌های8- 9- 10-...: مردم پاکستان هنوز هم گله‌گله کشته می‌شوند و کک جامعه جهانی نمی‌گزد. آقای «اوباما»، سوپرمن این روزهای رسانه‌ها جایزه صلح نوبل گرفته‌اند و رسانه‌های آنور آبی همه می‌گویند این واقعه غیر منتظره بوده، حتی کاخ سفید هم این را می‌گوید و همه فکر کرده‌اند ما «خـ ... یم(!)» و لابد باید باور کنیم کسی از این ماجرا چیزی نمی‌دانسته. بی‌بی‌سی و الجزیره دارند تصاویر زنده‌ای از یک بالن در حال پرواز را نشان می‌دهند که می‌گویند پسربچه‌ای تنها داخلش است. ولی بعد از فرود پسرک داخلش نیست و روز بعد معلوم می شود بچه از ترس پدرش داخل گاراژ خانه‌شان قایم شده بوده و این چند ساعت مثلا رسانه‌ها سرکار بوده‌اند و ما هم لابد، باید ناخودآگاه به این فکر کنیم که آنها کجا و ما کجا...! بانو شیرین عبادی، نوبلسین سرافراز ایرانی، هنوز در حال فک زدن درباره انتخابات هستند و ما هم نفهمیدیم ایشان که بیست و چهار ساعته آنطرف دوربین شبکه‌های مختلف تلویزیونی نشته‌اند نان شبشان را از کجا در می‌آورند. جناب آقای بان‌کی‌مون ابراز نگرانی شدید کرده‌اند از وضع حقوق بشر در ایران. طبق گفته بی‌بی‌سی چند وقت پیش روز اعدامی‌ها بود، چند وقت پیش‌تر هم روز گم‌شدگان همین یکی دو هفته قبل هم روز... . نمی‌دانم بعد از انتخابات این همه مناسبت از کجا پیدا شدند. غزه آهوی زخمی‌ست، عراق همین هفته قبل باز در انفجارهایش کشته داد. رسانه ملی هم مثل اینکه می‌خواهد از قافله «تاثیرگذارها» جا نماند، تصاویری را پخش می‌کند که در آن ماشین سنگینی با چندتا سواری تصادف کرده و پرایدی را مچاله که نه له کرده، البته خیالی نیست شب مثل همیشه راحت خوابم می‌برد، به لطف جنگ سرد جاری پوستمان حسابی کلفت شده!

بوی به، بوی دارچین، بوی هل، بوی ریحان، بوی پونه، بوی مشک... حالم بهم می‌خورد از این دنیای بوگندو!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/24ساعت 23:39  توسط رامین مرادی  | 

پیش‌درآمد یک: بخش خبری بیست و سی در حال پخش مصاحبه‌ای از شهردار مشهد مقدس است که آقای شهردار وسط سوال و جواب وقتی سوالی به مذاقش خوش نمی‌آید در کمال ناشی‌گری به فیلمبردار می‌گوید قطعش کن!

پیش‌درآمد دو: همان بخش خبری مدتی بعد گزارشی درباره خون دادن رئیس سازمان انتقال خون استان یزد و معاونش پخش می‌کند که با جسارت خبرنگار صوری بودن واقعه رو می‌شود.

پیش درآمد سه: همان روز و در همان بخش خبری گزارش خارج از گود پخش می‌شود که در قسمت‌هایی از آن هواداران دو تیم آبی و قرمز با فریادهای «بیست و سی» و «حسینی بای» به تشویق خبر «بیست و سی» و خبرنگار آن می‌پردازند.

پیش درآمد چهار: روز بعد همان بخش خبری گزارش برکناری مدیر سازمان انتقال خون استان یزد را پخش می‌کند که در پی پخش گزارش دیروز «بیست و سی» اتفاق افتاده است.

به نظر می‌رسد بعد از انتخابات ریاست جمهوری دهم و در پی هجمه سنگین مافیای رسانه‌ای غرب، رسانه ملی دربدر دنبال جلب اعتماد جامعه است. آنچنان که اگر قبلا میوه‌فروش‌ها و قصاب‌های متخلف قربانیان جلب اعتماد رسانه ملی بودند اکنون مدیران رده اول استان‌ها هم از این تیغ اعتمادسازی در امان نیستند.

ساده‌لوحانه است اگر گمان کنیم حاکمیت قانون در کشور ما آنچنان قاطع است که کسی درحد یک خبرنگار بتواند علیه یک مدیرکل قد علم کرده و زشتی‌های جامعه را در آینه رسانه نشان دهد ولی به نظر می‌رسد مسائل بعد از انتخابات که به نحوی ثبات سیاسی حاکمیت را علیرغم تمام قانون شکنی‌ها و خیانت‌ها نشان داد فرصت خوبیست برای پالایش و اصلاح نظام قضایی موجود خاصه اینکه رئیس قوه قضاییه هم تازه در سمت خود منصوب شده.

لرزیدن دولت‌ها همیشه هم بد نیست. برخی ساختارهای معیوب نیاز به تکان‌های شدیدی برای شکستن دارند. برخی مدیران در طول این سال‌ها یادگرفته‌اند به منصب‌ها و سازمان‌هایشان به حکم ملک پدری نگاه کنند و شاید شوکی همچون لرزیدن دولت برای تغییر این وضع مطلوب باشد.

با نگاهی خوشبینانه می‌توان این نقطه سپید را هم در تاریکی‌های بوجود آمده بعد از انتخابات دید؛ اگر رسانه‌ی ملی به حداقل‌ها اکتفا نکند، اگر مطبوعات ما فضای جدید را خردمندانه درک کنند، اگر نظام قضایی ما کمی از پلیدی‌های پیشین دوری کند و اگر... .

... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

پ.ن1: ترم چهارم دوره کارشناسی سر سلام نکردن به مدیریت محترم پژوهش دانشگاه با ایشون مشکل پیدا کردم. ایشون هرچی دوست داشت بهم گفت منم هرچی حقش بود تو یه نامه نوشتم و دادم بین بچه‌ها پخش کنن. مهم‌تر از اون آرزوی یه سلام کردن رو تا آخر دوره کارشناسی به دلش گذاشتم! البته نظام قضایی دانشگاه آزاد (کمیته انضباطی!) رای به محرومیت یک ترمه ما داد که فقط یه معجزه باعث فرار از اون قضیه شد.

پ.ن2: امروز یه رم یک گیگا بایت به رم 256 مگا بایت رایانه‌مون اضافه کردم.  انگار اون رم رو به خودم وصل کرده باشم اونقدر رو اعصابم تاثیر مثبت گذاشته! نمی‌دونستم رایانه ما هم قابلیت باز کردن ورد 2007 (word 2007) در کمتر از سی ثانیه رو داره!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/13ساعت 0:35  توسط رامین مرادی  | 

برگزاری نمایشگاه کتاب تبریز و تخفیف 40 درصدیش کافی بود که صبح کله سحر، ساعت ده(!) بزنم بیرون و انگار نه انگار که ساعت هفت عصر امتحان زبان دارم و مثل همه امتحان‌های زبانم در ظلمات جهل بسر می‌برم!

یک ساعت و نیم طول کشید تا صف حدودا ده متری بن کتاب ذره ذره  قیچی شد و نوبت به ما رسید. بدیش فقط معطل شدن نبود، زیر تیغ آفتاب آدم فکر می‌کرد پاییز یه چند ساعتی مرخصی رفته و تابستان جاش اضافه کاری وایساده. شروع بازدید از سالن امیرکبیر بود، سالن کتاب‌های دانشگاهی. ابتدای نمایشگاه با کتاب‌های پزشکی و پرستاری شروع می‌شد برای همین 10- 20 تا غرفه اول رو نخونده ورق زدم. غرفه کتاب‌های حقوق، کنکوری، (مثلا)روانشناسی رو هم بدون توقف و بسیار گذرا دیدم. ولی چند تا از غرفه کتاب‌های کودکان رو نگاه کردم، بس که رنگارنگ و گیرا بود!

طبق معمول کتاب‌های رشته عمران یکسری کتاب‌های تکراری و بی‌رنگ و رو هستند که آدم رغبتی به خریدنشون نداره. به یکی از دوستان(که دو ترم جلوتر از ماست) زنگ زدم و برای خرید راهنمایی خواستم. می‌گفت ارشد کتاب خاصی نمی‌خواد، همون کتاب‌های کارشناسی رو عمیق‌تر می‌خونین!

«آخه چرا معماری نرفتی؟ ها؟!» این جمله‌ی آه گونه حسرت‌وار رو وقتی از کنار چندمین غرفه کتاب‌های معماری می‌گذشتم ناخودآگاه و با صدای بلند، طوری که شعاع حدود دو متریم رو پوشش بده گفتم(جدی می‌گم عین واقعیت بود). چه جالب! پس من معماری دوست می‌داشتم نه عمران! اصولا فضاهای خاص و متفاوت ضمیر ناخودآگاه آدم رو بیدار می‌کنه! البته با خودم که روراست‌تر شدم دیدم هم به ریاضی محض علاقه دارم هم معماری، شاید هم مخابرات و الکترونیک و حتی ارتباطات(!) و عمرانی شدنم فقط یه اتفاق ناخواسته بوده. ولی نه! صدای مرغ همسایه همیشه شبیه غازه، من بیخود به نظام هدایت تحصیلیمون بدبینم(«نظام هدایت تحصیلی» چه اسم قشنگی!).

در حین گشت و گذار یکی از غرفه‌ها توجهم رو به خودش جلب کرد. کنار کتاب‌ها جعبه‌های کوچیک مکعب مستطیل شکلی بود از جنس طلق که داخلشون یه چیزی بود شبیه کتاب‌های کوچیک(حدودا 5 سانتیمتر در 7 سانتیمتر) که خیلی زیبا و تزئین شده داخل طلق شفاف قرار داده شده بود. از فروشنده پرسیدم: «اینا چیه توش؟» -«قرآنه». چه جالب پس اون کتابه قرآنه! -«چرا باز نمیشه پس؟» -«اینا تزئینیه، برای سر سفره، روی طاقچه و... .  برای خوندن نیستن.» می‌خواستم یه چیزی بگم که مشتری اومد، وقتی رفت گفتم: «یه عمر قرآن رو تو غفلتمون بسته بندی کرده بودیم حالا... » که فروشنده سریع گفت: «حالا رسما بسته بندیشون کردیم!» گفتم: «باز خدا خیرتون بده!»

از امیرکبیر بیرون آمدم. سالن بعدی سالن آذربایجان بود. داخل که رفتم نمی‌دونستم چرا سرم داره گیج میره. یه خورده جلوتر رفتم دیدم نخیر حالم داره بدتر میشه. به دور و برم که نگاه کردم دیدم محض رضای خدا یه کلمه فارسی رو کتابا پیدا نمیشه. ناخواسته رفته بودم بخش کتاب‌های لاتین. منم که حساس... سریع عینک آفتابی رو زدم و اومدم بیرون! یادم افتاد چهار- پنج ساعت دیگه امتحان زبان دارم. مار از پونه بدش می‌اومد...!

نصف بن‌هایی که خریده بودم مونده بود. سراغ کتاب «دا» رو گرفتم، تموم شده بود. گفتن فردا میاد. به یکی از اساتید خبرنگاری هم سفارش اسم چند تا کتاب رو داده بودم. به همین خاطر و البته بخاطر امتحان، بازدید رو تا فردا به حال تعلیق در آوردم.

... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

پ.ن: میگن جناب آقای انیشتین در امتحان ورودی کالج قبول نشدن. چون برخلاف سوال‌های ریاضی و فیزیک که خیلی خوب جواب داده بودن درس‌های تاریخ، جغرافیا و درس‌هایی از این دست رو جواب ندادن. ازشون که می‌پرسن چرا؟ میگه... . درست یادم نیست چی میگه! فقط می‌دونم حق داشته. آخه چه معنی داره که در کنکور کارشناسی ارشد عمران از شش تا درس یکیش زبان باشه و تازه ضریبش مثل پنج تای دیگه «یک» باشه؟ هرچی می‌خواین بگین ولی اصلا خجالت نمی‌کشم که روی کارنامه‌م، جلوی درس زبان نوشته شده باشه «سفید»!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/09ساعت 23:28  توسط رامین مرادی  | 

نمی‌گویم یگانه مرد میدان این روزهایی،

نمی‌گویم هرچه کرده‌ای و می‌کنی درست است،

نمی‌گویم آنقدر قابل دفاعی که بخواهم در مقابل منتقدانت سینه سپر کنم،

نه...!

نمی‌خواهم بگویم هیچ وقت از کارهایت دلم نلرزیده،

نمی‌خواهم بگویم در انتخاب مدیرانت اهل رفیق بازی نیستی،

نمی‌خواهم بگویم تورم دولتت یک زمانی سر به فلک نگذاشته،

نه دکتر...!

نمی‌خواهم بگویم در دولتت هیچ کارخانه‌ای ورشکست نشده،

نمی‌خواهم بگویم هیچ کشاورز و دامداری ضرر نکرده،

نمی‌خواهم بگویم مدیرانت به اندازه موهای سرشان سوتی نداده‌اند!

نه آقای رئیس جمهور نمی‌خواهم این چیزها را بگویم و به ثناگویی‌ات بپردازم،

ولی یک چیزی هست که دلم طاقت نگفتنش را ندارد.

آن هم این است که حاضر نیستم ذره‌ای از عزتی که برایم ساخته‌ای را بدهم و به جایش نگاه مهربان گرازهای وحشی را گدایی کنم. بخصوص در این چندوقته که عادت کرده‌اند وسط حرف‌هایت عروسک‌های کوکیشان را از جایشان بلند کنند و بروند دنبال خاله‌بازی. تو خودت خوب می‌دانی ترسی که در دلشان افتاده و دست و پاهایی که از سر استیصال به در و دیوار می‌کوبند نوید یک پیروزی شیرین را می‌دهد.

همین! فقط خواستم بگویم که بدانی مردمی هم هستند که روی صندلی‌های سازمان ملل نمی‌نشینند ولی روی حرف‌هایت حساب باز کرده‌اند.

... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

پ.ن1: دوستانی که این نوشته به مذاقشان خوش نیامده ناراحت نشوند. اگر نگاهی به اسم وبلاگ بیندازید می‌بینید ما اینجا نان در می‌آوریم، شما جدی نگیرید!

پ.ن2: نگاهی هم به این پست بیاندازید.

پ.ن3: قالب و لوگوی وبلاگ تازه عوض شده دوستانی که قبلا هم به این وبلاگ آمده‌اند لطف کنند محض رضای خدا کلیدهای (Ctrl+F5) را بفشارند که لوگوی قدیمی از حافظه کامپیوترشان پاک شود و لوگوی جدید نمایش داده شود.

پ.ن4: بدینوسیله به اطلاع همه خوانندگان فهیم وبلاگ می‌رساند که ما سالی یکبار (فوقش دوبار!) پست سیاسی می‌زنیم آن هم وقتی است که آقای رئیس جمهور تشریف می‌برند خارج وگرنه ما هم مثل خیلی‌ها از عملیات درون‌مرزی ایشان دل خوشی نداریم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/02ساعت 23:21  توسط رامین مرادی  | 

رمضان نوشت

- فردای روز آخر:

دیشب مثل اونایی شده بودم که درس نخونده اومدن سر جلسه امتحان و روی برگه عزا گرفتن. وقتی هم آخر وقت مراقب میاد برگه‌ها رو جمع کنه خودشونو میندازن رو برگه که «فقط یه دقیقه...!» دیشب اصلا دوست نداشتم امروز عید باشه، دلم می‌خواست فقط یه روز، فقط یه روز دیگه رمضان باشه که تو همین یه روز به اندازه تمام عمرم خوب باشم. ولی وقتی دیشب برگه رو از زیر دستم کشیدن به این فکر می‌کردم که یک دقیقه‌های آخر جلسه همیشه هم معجزه نمی‌کنه. درس خونده‌هاش بی‌قرار روز امتحانن و سر جلسه بی‌قرار تمام شدن امتحان.

از همین امروز برای رمضان بعد برنامه دارم که مثل امسال اینقده تو ذوقم نخوره. دوست دارم ختم قرآن رمضان بعد فقط یه مرور گذرا باشه بر مطالعات مفهومی قبلیم.

جو امروز به شدت یه فال حافظ می‌طلبه:

خيــز تا خـرقه صوفی بـه خرابات بـريم            شطح و طـامات بـه بـازار خـرافات بريم

 سـوی رنـدان قلنــدر به ره آورد سـفر             دلق بسـطامی و سجـاده طامات بـريم

 کوس ناموس تو بر کنگـره عرش زنيــم            علـم عشق تـو بــر بام سـماوات بــريم

 حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز              حاجت آن به که بر قاضی حاجات بريم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/29ساعت 11:30  توسط رامین مرادی  | 

از نیمه شهریور به بعد پنجره اتاقم مدام بازه. این چند وقت رمضان بخاطر دیر بیدار شدنام از خواب طلوع آفتاب رو نمی دیدم و خیلی متوجه پنجره نبودم. مگر اینکه بعضی شب‌ها با صدای زوزه بادهایی که به جون باغچه و آقتابگرون‌ها می‌افتادن و ساقه‌های بلند و برگ‌های پهنشون رو به بازی می‌گرفتن متوجه پنجره و باز شدنش شده باشم. ولی دیشب فرق می‌کرد. نیمه‌های شب بالاخره دل آسمون ترکید و شروع کرد به باریدن. صدای قطره‌های کوچولو که تازه از دست فلک فرار کرده بودن و سرشونو با قدرت به زمین می‌کوبیدن اونقدر بهم نزدیک بود که بعد از مدتها فهمیدم اتاقم پنجره‌ای هم داره. پاییز یواش یواش داره تبریز رو از تابستون تحویل می‌گیره. تو این بده بستون تابستان و پاییز، بهار با پررویی تمام دیشب تو اتاقم بود(!) و با عطر نفس‌هاش و لالایی بارانش خوابم کرد، اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.

***

امروز ظهر که از بیرون بر‌می‌گشتم بارون داشت نم‌نمکی می‌بارید، منم گفتم سر راه برم دنبال یه لقمه نون. ولی دیر رسیدم، پول رو که می‌خواستم بدم، شاطر آخرین خمیر رو زد توی تنور و گفت: «دیر اومدی.» گفتم: «یعنی دست خالی برم؟» - «می‌خوای سه تا از نون‌های خودمونو بهت بدم؟» -«نه داداش قربونت فردا زودتر میام!» و راه افتادم سمت خونه. آسمون مثل اینکه تازه گرم شده باشه داشت رو سر تمام شهر می‌غرید و بارونش رو تندتر کرده بود. مردم هم مثل اینکه جو آسمون گرفته بودشون هرکدوم به یه طرف فرار می‌کردن. ای بابا! نمی‌دونم مگه این قطره‌های کوچیک چقدر ترسناکن؟! حیف از این باران اسیدی تبریز نیست به سر و روت نخوره و صفایی به روحت نده؟!

... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

پ.ن1: هنوز سه روز دیگه مونده ولی از همین الان دلم برای رمضان تنگ شده. بخصوص در این فضای گندیده سیاسی خودمو بیشتر محتاجش می‌دونم.

پ.ن2: خیلی بده نوشته‌ت نه سر داشته باشه نه ته! چیکار کنم سر و تهش سیاسی بود، ترسیدم از لطافت فضا کم شه، زدمشون!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 16:22  توسط رامین مرادی  |