زمستان ۸۸ و بهار ۸۹ روزهای طلایی وبلاگ «نون وَ الْقَلَمِ» بود. روزهای دلنشینی که بازخوانی پست هایی که آن موقع نوشته ام همیشه برایم دلنشین بوده. روزهایی که به سادگی گذر زمان، گذشتند و دیگر تا روز قیامت و حسابکشی های آن موقع نمی بینمشان! زندگی مجازی آن روزهایم آنقدر زیبا بودند که دلتنگشان بشوم ولی احساس می کنم دیگر وقتش رسیده این خاطرات را رسما بقچه بندی کنم، بگذارم داخل صندوقچه خاطراتم و یک قفل زنگ زده آهنی هم رویش بزنم و تا مدتها بعد بازش نکنم. اینجوری آن روزها برایم شناسنامه خودشان را خواهند داشت و قاطی روزمرگی های اکنونم نمی شوند.
شاید الان کمی برای تعطیلی این وبلاگ دیر باشد، بخصوص بعد از یک سال و نیم مرگ تدریجی اش! ولی بگذار هویت این وبلاگ همان ۱۲۸ مطلبی باشد که در مدت فعالیتش در فضای مجازی منتشر شده. مطالبی که یا دلنوشته بودند یا یادداشت های مطبوعاتی و یا یادگاری هایی که برای ثبت در تاریخ می نوشتمشان!
حالا که قرار است در این وبلاگ تخته شود از ۱۲۸ مطلبش تنها ۳۵ تایش را باقی می گذارم. سعی شده مطالب شخصی و کم محتواتر حذف شوند و نوشته هایی باقی بمانند که اگر روزی کسی از سر اتفاق آمد و سری به آنها زد از خواندنشان پشیمان نشود.
خاطراتی که با این وبلاگ داشتم را همینجا جا می گذارم و اگر قلم یاری کرد باز هم بر می گردم و در یک منزل نو، فصل دیگری از خودم را ورق می زنم!
هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ
(الحدید- ۳)
پیش نوشت: سلام دنیای مجازی دلم برایت تنگ شده بود بی معرفت!
... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
یکی از قابلیت های رسانه ایجاد شهرت است. خیلی از کسانی که به واسطه رسانه ها مشهور شده اند ممکن است یک انسان کاملا معمولی و ساده باشند، ولی به لطف یک رسانه به مردم معرفی شده و بدون اینکه شایستگی آن را داشته باشند آوازه شان در شهر می پیچد.
شخصی را فرض کنید که کودکی هایش میان بی توجهی والدین و کمبودهای کوچک و بزرگ سپری شده و تربیت صحیحی ندارد. چنین شخصی در زندگی اجتماعی اش بی قید و سهل انگار و به یک معنا لاابالی ست. حالا فرض کنید این شخص از هوش بدنی و حرکتی بالایی برخوردار باشد و به راحتی تبدیل به یک بازیکن حرفه ای فوتبال بشود.
ادامه ماجرا کاملا روشن است، در جامعه کنونی ما که بخش مهمی از رسانه ها از تلویزیون و رادیو گرفته تا روزنامه و مجلات به فوتبال اختصاص دارد، بی شک چنین شخصی به سرعت به مردم شناسانده خواهد شد. حالا کافی ست آقای بازیکن برای لحظه ای هم که شده جلوی دوربین های رسانه ملی به خویشتن لاابالی اش برگردد و حرکتی بکند یا حرفی بزند تا رسانه محترم ملی از پخش دسته گل های این «کوتوله ی مشهور» شرمش بیاید!
سایر کسانی که به اقتضای شغلشان در معرض رسانه ها(بخصوص رسانه ملی) هستند از این قاعده مستثنی نخواهند بود. بازیگران، خبرنگاران، مجریان و گویندگان ممکن است یک قهرمان واقعی نباشند ولی همیشه سمت نگاه عامه مردم به سوی آنهاست.
گاهی اوقات این اشخاص آنقدر در رسانه تکرار می شوند که به فصلی جدایی ناپذیر از زندگی برخی مخاطبان تبدیل می شوند. بعضی از این اشخاص ممکن است تفکراتی بسیار پست تر از یک انسان معمولی داشته باشند ولی توسط رسانه و بخشی از جامعه جدی گرفته می شوند.
این بحث جای پرداخت بسیار بیشتری دارد که در حوصله یک یادداشت کوتاه نیست. همین و بس که یکی از قابلیت های رسانه ایجاد شهرت است و به همین دلیل هر کسی نباید اجازه ی رسانه ای شدن پیدا کند. رسانه های مثلا ارزشی و عمدتا کم سواد ما اشتباه می کنند که ولنگاری و برهنگی یک بازیگر زن بی هویت را در صدر اخبارشان قرار می دهند و دنیای مجازی و حقیقی را پر می کنند از نام بی ارزش او.
او مهم نیست و نباید مهم جلوه داده شود.
آل عمران- ۱۸۵:
«كُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ وَإِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَمَن زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ وَما الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلاَّ مَتَاعُ الْغُرُورِ»
«همه کس مرگ را میچشد، و به تحقيق در روز قيامت مزد اعمال شما را، به کمال خواهند داد و هرکس را از آتش دور سازند و به بهشت درآورند به پيروزی رسيده است و اين زندگی دنيا جز متاعی فريبنده نيست.»
... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
مادربزرگم... .
مرا یاد بچگیهایم میاندازد. روزهایی که دنیای دور و برم محو و نورانی بود. دلم روشن بود و زبانم بیریا. روزهایی که صاف و ساده خرابکاری میکردم. کنار مادر و مادربزرگ و خالههایم امنترین جای دنیا را داشتم. مادربزرگم... .
اولین روز پاییز است. پاییزی که دوستش دارم. اول مهر است. مهری که دوستش دارم. هوای اینجا خوب صفحات تقویم را نقش میزند. انگار منتظر بود اول مهر شود بعد بادهای تند پاییزی را بوزاند. چه برگهای زرد و سرخ خوشرنگی که امروز مستانه با آوای باد میرقصیدند و آرام سر بر زمین میگذاشتند. امروز مادرم پشت تلفن با بغض حرف میزد. مادرم تبریز نیست، همراه برادرهایم رفتهاند زادگاه؛ پدرم عصر راه افتاد. همه منتظرند من هم بروم.
مادربزرگم... . شاید بیست سال پیش بود. نشسته بود کف آشپزخانهشان و خمیر درست میکرد. هر از چند گاهی نان میپخت. داشت شعله اجاق گاز کوچک آشپزخانه را برای پختن نان روشن میکرد. مادرم کنارش نشسته بود. دوست داشتم بروم کنارش بنشینم و نان پختنش را نگاه کنم. چه مهربان بود...! داخل آشپزخانه که رفتم مادر برای اینکه در آن فضای کوچک کاری دست خودم ندهم بیرونم کرد. ولی مادربزرگم... کاسهای کوچک دستم داد و کمی از خمیرش را داخلش گذاشت و گفت بیا... برو بازی کن. آن روز چه کیفی کردم با خمیر بازی!
مادربزرگم... . امشب در خانه تنهایم. یک عمر خاطره را دارم یکی یکی مرور میکنم. به بعضی جاهایش که میرسم این اشکها امانم نمیدهند. من و برادرهایم مثل بقیه نوههایش نبودیم. سالی چند بار بیشتر نمیدیدیمش. ولی همین چند صفحه خاطره هم آنقدری هستند که... .مادربزرگم...!
امروز عصر پدرم زنگ زد. گفت دارم میروم کرمانشاه. هفته قبل عروسی پسرخالهام بود. نیم ساعت اول مراسم حال خوشی نداشتم. بعد از چند ماه مادربزرگم را آنجا میدیدم. کاش نمیدیدم... . مادربزرگی که موقع دیدنم آنچنان درآغوشم میکشید که انگار سالها منتظر دیدنم بوده اینبار بیرمق گوشهای از باغی که مراسم در آن برگزار میشد روی صندلی افتاده بود. مادربزرگ موقع دیدن بغلم نکرد. فقط توانست دستش را جلو بیاورد برای دست دادن. دستش را که گرفتم شکستم... نتوانستم ببوسمش. صورتش سیاه و لاغر شده بود. امروز پدرم پشت تلفن خیلی آرام گفت: «مادربزرگت(مادر مادرم) مثل اینکه میخواهد... .»
امروز خالهها و داییها و خانوادههایشان خانه پدربزرگم جمع بودند. من آنجا نبودم، آنجا نیستم. مادربزرگم... . الان که اینها را مینویسم فقط عکسی از ۲۴ سال مادربزرگ بودنش جلوی چشمانم نقش بسته. عکسی آمیخته با اشکهای بیاختیار. مادربزرگم حالش خوب نیست. آنقدر حالش بد است که همه منتظرند... . منتظر یک امر محتوم. و در این میان من، تنها به این انسانی فکر میکنم که اینقدر ضعیف آفریده شده.
... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
نسا-۲۷ و ۲۸:
۲۷: وَاللّهُ يُرِيدُ أَن يَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَيُرِيدُ الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الشَّهَوَاتِ أَن تَمِيلُواْ مَيْلاً عَظِيمًا
۲۸:يُرِيدُ اللّهُ أَن يُخَفِّفَ عَنكُمْ وَخُلِقَ الإِنسَانُ ضَعِيفًا
۲۷: خدا میخواهد توبه شما را بپذيرد ولی آنان که از پی شهوات میروند، میخواهند که شما به کجروی عظيمی افتيد.
۲۸: خدا میخواهد بار شما را سبک کند، زيرا آدمی ناتوان آفريده شده است.
... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
جمعه دوم مهر: میگویند مادربزرگم صبح به رحمت خدا رفت. خدایا بیامرزش، تمام سختیهایی که در دنیا کشید و کم نبودند را کفاره گناهانش قرار بده. تمنا دارم برای آمرزش روح مادربزرگم فاتحهای بخوانید.
و گفتند: ای مردی که قرآن بر تو نازل شده، حقا که تو ديوانهای(۶) اگر راست میگويی ، چرا فرشتگان را برای ما نمیآوری؟(۷) ما فرشتگان را جز به حق نازل نمیکنيم و در آن هنگام ديگر مهلتشان ندهند(۸) ما قرآن را خود نازل کردهايم و خود نگهبانش هستيم(۹)
and they say: o you to whom the reminder has been revealed! you are most surely insane: (6)i
why do you not bring to us the angels if you are of the truthful ones? (7)i
we do not send the angels but with truth, and then they would not be respited(8)i
surely we have revealed the reminder and we will most surely be its guardian(9)i
... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
این آتش را من به پا کردهام.
رها کنید آن حیوان رام نشدهی ینگهی دنیا را.
آن شعلهی آتش منم؛ برافروخته از غفلت خویش.
آن التهابِ بی امانِ جانگداز، جلوهی سستی من است.
به من گفتند بخوان... هرچه میتوانی؛
و من توانستم و نخواندم.
صدای «اقرا» در گوشم میپیچد و بر خودم میپیچم.
آه ای وحی منزل...!
آه ای رسم جاوید...!
آه ای نشانِ بی نشان...!
آه ای ندای بی نوا...!
آه ای روضهای این روزها...!
آه ای... .
شرمسار این رسم ناخوشایند زندگیام هستم که بدون تو سامان گرفته.
... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
غفلتم جبران شدنی نیست. از این پس کلمهای قبل از کلام حق نخواهم نوشت. بگذار کلمات این کتاب در ابتدای هر متن، بدل عرق شرمی باشند که بر پیشانی نوشتههایم نشسته.
۱۸ رمضان
...
۱۷ رمضان
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد/ حالتی رفت که... حالتی رفت که... . تو را به خدا بس کن خواجه! این قافیهها تنگ است. خم ابروی یار که در یاد بیاید، دیگر چه کاری از محراب ساخته است؟ آن موقع محراب هم تنگ میشود، عین همین قافیهها، عین دل ما که این روزها مدام دارد با همان خم ابروی یار خنجر میخورد.
۱۶ رمضان
شراب تلخ میخواهی که مردافکن بود زورش؟/ که تا یک دم بیاسایی ز دنیا و شر و شورش؟!
زمانه کمی عوض شده خواجه، این چیزها راحت دست ما نمیافتد! ولی ما هم بعضی اوقات نمونهاش را میچشیم و مست میشویم! وقت افطار چایی داغ که زبانمان را میسوزاند و از خود بی خودمان میکند یک نمونهاش است. بادام تلخ هم نمونه دیگرش. جای شراب تلخ را نمیگیرد ولی آنقدر مزه بقیه بادامها را زهرمان میکند که حساب کار دستمان بیاید و برویم ماستهایمان را کیسه کنیم!
بقیه نوشته در ادامه مطلب... .
ادامه مطلب
صدای لطیف قدمهایت را میشنوم که دارد نرم نرمک به سوی تقدیرم گام برمیدارد. تو برایم پیامآور گذر این روزگاری. با آمدنت دلم قرص میشود به دیدن روزها و شبهای پرنور رمضان.
ببخش خدایا! منتظر بهانهام. رمضان برایم بهانه است. خودت گفتهای «نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»* ولی دوست دارم برای دیدنت یک زمانی با تو هم قرار بگذارم. سر کوچه دل. بگذار این یک ماه را منتظر باشم. هر شب تب کنم در این انتظار. دانه دانه بشمارم روزهایی را که از شعبان میگذرند.
به رمضان که میرسم هر شب قند در دلم آب کنند و در التهاب دیدنت، از شوق بوسیدنت به عرش برسم. قلبم بتپد برای شبهای قدر. شب قدرم که میرسد بخزم در گوشهای تنگ و از آن حریم کبریایی به معراجت بیایم.
شعبان برایم پیامآور رمضان است. تازه از راه رسیده این قاصد خوشخبر. بین خودمان بماند، ببینم مرد یک ماه انتظار کشیدن هستم... یا نه؟!
* سوره «ق» آیه ۱۶
روز دوم بازیهای جام جهانیست و آمریکا و انگلستان با هم بازی دارند. آنها که دنیایی را آبی و قرمز کردهاند، امشب یکی سیاه پوشیده و آن دیگری سفید و دارند روی زمین سبز به دنبال یک توپ توخالی میدوند! بیبیسی یک سال است به دنبال توپ تو خالی میدود. صدای آمریکا یک عمرست که پوشالیتر از توپ توخالی شده.
بیبیسی امشب حناق گرفته بود. دیگر برنامه «نوبت شما»یش جواب نمیدهد. دیگر سیاوش اردلان و پونه قدوسیاش جلوی دوربین بال بال نمیزنند و کودک نامشروع فتنه را تیمار نمیکنند. امشب شیخ و مهندس آسوده میخوابند چون گفتهاند برای حفظ جان و مال مردم از راهپیمایی هوادارانشان گذشتهاند.
دیگر بادی نمیوزد. موج سواری که بدون باد نمیشود. باد که نباشد موجی نیست. موج هم که نباشد موج سوار فوقش بشود قایقران. امشب بیبیسی و شیخ و مهندس همه بر قایقی سوراخ نشستهاند و تختههای موج سواریشان را کف قایق رها کردهاند. امشب همه چشم دوختهاند به بازی آمریکا و انگلستان.
پارسال این موقع، نیمههای شب، پای بیبیسی فارسی نشستهام. خوابم نمیبَرَد. صدایی در گوشم مدام میپیچد: «اکنون دقیقا نیمه شب است... دقیقا نیمه شب است... دقیقا... دقیقا... دقیقا». از دور صدای زوزهی روباه میشنوم. رد صدای عملیات آژاکس دارد آزارم میدهد. امشب بیست و هشت مرداد نیست، بیست و دو خرداد است. فرقش با سال سی و دو این است که دیگر ایران گربه نیست... .
پای تلویزیون سرم درد میگیرد. آرام ندارم. خودم را در مرکز ثقل یک تاریخ میبینم. امشب منم و نیمه شبی که تاریکترین لحظهی شب است. آهای مردم دنیا چه کار کنم که بدانید چه غوغایی در وجودم بر پاست؟ از بیبیسی صدای گریه یک نوزاد را میشنوم. فتنه امشب متولد شد. نوزادی که بیست سال داخل رحم بود و هشت ماه بیشتر در این دنیا زندگی نکرد ولی بوی تعفنش در تمام تاریخ دارد میپیچد.
امشب یکسال از آن شب شوم میگذرد و من در این یکسال به اندازه تمام عمرم بزرگ شدهام و خدا میداند چقدر این بزرگ شدن را مدیون بیبیسی فارسی میدانم. بعضی وقتها فکر میکنم زوزهی روباه زیباترین صدای دنیاست!
امشب بیست و دوم خرداد است. گرگ و روباه به یاد بازی پارسالشان سالگرد گرفتهاند. آمریکا و انگلیس دارند روی زمین سبز بازی میکنند. زمین سبزی که تازه فهمیدهاند چمنش مصنوعیست. یکسال است این دو کشور به دنبال یک توپ تو خالی میدوند... و دریغ از کسانی که نشستهاند به تماشای هیچ و محو این بازیاند.
در پاراگراف دوم متن از دلتنگی امام روحالله گفته بودم،
از دوری پدر معنوی فرزندان انقلاب،
و اکنون عزیزی «روحالله» نام پاسخی دادهاند به آن تک جمله مهجور،
خواندنش را به همه توصیه میکنم:
---»اینجا را بخوانید«---
... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
این روزها بیزار شدهام از نوشتن. از اینکه در هر پست تکهای از خودم را عرضه کنم و بنشینم به تماشای واکنش دیگران. نزدیکی امتحانها و سنگینی برخی کارهای بر زمین مانده هم، همراهی قلم را از این ذهن پریشان گرفته.
اوضاع که اینطور میشود فقط در یک صورت میتوانی بنویسی. اینکه پر بشوی از درد و سر ریز این احساس را جوهری کنی و بپاشی روی کاغذ. این روزها دلم هوای امامره را کرده! به همین سادگی! آنقدر ساده که خیلیها در فهمیدنش دچار مشکل میشوند!
همین دیروز گرگهای صهیونیستی به کاروان آزادی حمله کردند، به شش کشتی پر از آدمهای معمولی که شاید تا به حال به اسلحه واقعی دست هم نزده باشند. خیلی راحت شده که بگویم بیست نفرشان را کشتهاند. میترسم باز حرفی بزنم و دیگران بگویند سیاسی نوشتهای! نمیدانم از مظلومان نوشتن کجایش سیاسیست؟ تو را به خدا یکی به من بگوید وقتی با دیدن عکس زیر دلت لرزید و واگویهای نوشتی، به ساحت مقدس کدام سیاستمدار جسارت کردهای؟

(آتشم میزند این عکس، آتشم میزند)
ترسی که در این چهرههای معصوم نشسته را کدامیک از لاطائلات من جبران میکند؟ وقتی ببینی همه قلدرهای عالم زورشان را یک گوشهی تنگ از دنیا جمع کردهاند و دارند با تمام توانشان این تنهای نحیف را رنجور میکنند چرا نباید خشمگین شوی؟ نمیدانم تا حالا از شدت خشم گریه افتادهای یا نه؟!
اتفاق خاصی نیافتاده. گرگها بیست نفر غیر فلسطینی را دریدهاند و جامعهی جهانی تازه دارد میفهمد صهیونیزم یعنی چه. و من هم دوباره یاد شبهایی میافتم که این چشمهای پاک با ترس یک شبیخون به خواب میروند. یک شب، دو شب، سه شب... تمام شدنی نیست! تو بنویس یک عمر!
پشت هیچستانم! نشستهام به انتظار یک بهانه، این قفس برایم تنگی میکند!
... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
پست های مرتبط:
پست آخر
فولاد اینقدر روسیاه نیست!
... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
مطالب مرتبط:
دلتنگیهای زمانهی بدون روح الله
(به بهانه سوم خرداد سالروز آزادسازی خرمشهر)
این روزها مشغول خواندن کتاب «دا» هستم. کتابی که یک تابلوی پر نقش است از حمیت زنان سرزمینم. «دا» شاهنامهای ست که یک سیدهی ایرانی آن را سروده و بجای شیرزنانی مثل «گردآفرید» و «کردیه»ی فردوسی، یک دختر هفده سالهی کرد-عربِ ایرانی را تصویر میکند که با تن نحیفش به رستم درس مردانگی میدهد. دختر نوجوانی که بارها سن و جنسیتش در میان بزرگمردیهایش گم میشود و اسطورهها را شرمسار از اسطوره بودن میکند.
در فرهنگ ایرانی (که فرهنگ اصیل اسلامی بخشی از آن است) بارها اسطورهها از الگوهای حقیقی جا ماندهاند. اگر غرب از بحران حماسه و اسطوره رنج میبرد و دست به دامن تخیلات شده و به نام حماسه، طنزگونههایی چون فیلم 300 یا اسکندر میسازد، در دل این فرهنگ، حقیقت آنقدر اسطوره ایست که سینماگران ما (خواسته یا ناخواسته، خوب یا بد) رغبتی به تصویر کشیدن افسانهها ندارند.
شاید برتری فرهنگ ایرانی همین باشد. به اینکه قهرمانانش تربیت یافتهی حقیقتهایی هستند که رد صدایشان هنوز هم در «کوچه پس کوچههای مدینه» و بر سر «محراب مسجد کوفه» و در «صحرای غریب کربلا» گواهان تاریخ را به شهادت میخواند. و شاید این شرحی باشد بر آیهی آخر سوره یوسف و «حَدِيثاً يفْتَرَى»یی که غرب چارهای جز چنگ انداختن به آن ندارد.
غرب داستان قهرمانانش را بدون امیدی به تحققشان میسازد. ولی «دا» داستان نیست؛ خاطره است و کسی ناامید از تکرار دوبارهاش نخواهد بود.
در این میان میگذرم از انفعال فیلمسازانمان. کسانی که در برهوت «چه ساختن» و «چگونه ساختن» ماندهاند. کسانی که یا محو فرهنگسازی اومانیستی غرباند و «دوئل»ها میسازند، یا اندیشه نظام نیافته ذهنشان باعث خلق «چهل سرباز»ها میشود و یا در بهترین حالت چهارتا «سید» و «حاجی» و «برادرِ پیشانی داغ شده» را به خورد مخاطب میدهند؛ و در این میان «ننه گیلانه»ها و «حاج کاظم»های جنگ میروند و در گوشهای تنگ از دالانهای ذهنمان جا خوش میکنند.
... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
پ.ن۱: مختصرنویس شدنمان دو دلیل دارد. چماقهای سردبیر محترم و درس و امتحان این روزها. خوانندگان فهیممان کدام را میپسندند؟ اختصار، اعتدال یا اطناب؟!
پ.ن۲: همه درسهایمان تلنبار شده. رسما داریم بدبخت میشویم میرویم پی کارمان.
پ.ن۳: تفال میزنیم:
|
صبح است ساقيا قدحی پرشراب کن... |
...دور فلک درنــگ نــدارد شتــاب کن |
|
زان پيشتر که عالم فانی شود خـراب... |
...مـا را ز جـام بـاده گلگون خراب کن |
|
کــار صـواب باده پـرستيست حافظا... |
...برخيز و عزم جزم به کار صواب کن |
پیش نوشت: این پست صرفا برای ثبت ذهنیات نویسنده در وبلاگ نوشته شده و هیچ ارزش دیگری ندارد. با خواندن این پست چیزی به علمتان افزوده نمیشود. فصل امتحانها نزدیک است و پست گذاریهای سخیف ما هم شروع شده.
... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
سوتیهایِ ارشمیدسی
این روزها در برزخی از عالم واقع و مشغولیات ذهنی معلقیم. آنقدر این ذهن لاکردار درگیر مسائل علمی و فرهنگی و غیره (بخصوص همین غیره!) شده است که زندگیمان پر شده از سوتیهای گوناگون. مثلا موقع خداحافظی با یک مدیر کلهگنده همینطور دست نداده مثل یک چوپان زحمتکش از اتاقش میزنیم بیرون و آن بد بختِ نیم خیز شده را میگذاریم در کف این همه اعتماد به نفسمان! یا مثلا داخل کلاس با یکی از دوستان در حال یک بحث فرهنگیِ عمیق هستیم و درست موقعی که میرسیم به جاهای حساس و کاملا پسرانهاش یکی از بانوان محترم کلاس میآید از بینمان رد میشود و با چشمان قلنبه شدهاش زل میزند به کلمات موزونی که از لبان مبارک در حال تراویدن است! یا مثلا در یک جمع فرهنگی که داخل میشویم نه میگذاریم- نه برمیداریم صاف میرویم سراغ بانوان جمع که باهاشان دست بدهیم! خلاصه این روزها مغزمان وقت اضافی ندارد و سوتی خورمان ملس شده. حالا میفهمم ارشمیدس خدابیامرز حق داشته در آن لحظهی نابِ داخل خزینه آن سوتی تاریخی را بدهد!
ترم غیرمنتظره
ترم قبل یک ترم غیرمنتظره بود برایم. فکر میکردم درس اجزامحدود 20 میشوم ولی استاد گرامی بهمان دادند 11 (البته اعتراض دادیم و باعث عذرخواهی استاد از خودمان هم شدیم! ولی نمره هنوز اصلاح نشده!) یا مثلا برای درس تئوری ارتجاعی نذر کرده بودیم که درصورت 12 شدن سه تا نماز جعفر طیار بخوانیم! حالا ناغافل نمرهها آمده و ما هم شدهایم 18. جایتان خالی کاش ندیدبدید بازیمان را داخل کلاس بخاطر آن نمره میدیدید!
تواناییهای خاص
عادت ندارم بیرون که میروم همراه خودم کلید ببرم. بار اولی که کلیدم را جا گذاشته بودم 20 دقیقهای طول کشید تا راه و چاهِ از دیوار داخل پریدن را یاد بگیرم فقط خدا میداند آن روز چه عذابی کشیدم. ولی همین چند روز پیش که باز هم پشت در ماندم شاید 30 ثانیه هم طول نکشید که اینور دیوار بودم! این کار خیلی هم سخت نیست فقط کافیست به استحکام لولههای گازی که از بالای در رد شدهاند اعتماد کنی و توصیههای ایمنی را خیلی جدی نگیری!
عشقِ ماری
طبق اخبار واصله از یک منبع کاملا موثق یکی از خوانندگان قدیمی این وبلاگ دچار شکستی بزرگ در یک عشق نافرجام شده! از قرار معلوم داستان این دوست گرامی شبیه داستان آن ماری شده که بعد از مدتها عاشقی وقتی که قصد اظهار علاقه به ماده مار مورد نظرش را دارد با کمال ناباوری متوجه میشود که ایشان شلنگ آب همسایه هستند و... . ضمن عرض تسلیت به این دوست عزیز دیگر دوستان بیشتر مراقب چنین مسائلی باشند!
عشقِ جوجهای
از همان منبع کاملا موثق خبر رسیده که یکی دیگر از خوانندگان وبلاگ (البته از خوانندگان جدید) به همان عشق نافرجام دچار شده! البته داستان ایشان شبیه داستان آن دوتا جوجهای شده که با هم قرار و مدار ازدواج میگذارند ولی بزرگ که میشوند هر دوتایشان خروس از آب در میآیند! به این یکی تسلیت نمیگویم! جوجه فکلی همین حقش بود!
