تبليغاتX
نون وَ الْقَلَمِ

نون وَ الْقَلَمِ

ن، سوگند به قلم و آنچه مى نويسند.

زمستان ۸۸ و بهار ۸۹ روزهای طلایی وبلاگ «نون وَ الْقَلَمِ» بود. روزهای دلنشینی که بازخوانی پست هایی که آن موقع نوشته ام همیشه برایم دلنشین بوده. روزهایی که به سادگی گذر زمان، گذشتند و دیگر تا روز قیامت و حسابکشی های آن موقع نمی بینمشان! زندگی مجازی آن روزهایم آنقدر زیبا بودند که دلتنگشان بشوم ولی احساس می کنم دیگر وقتش رسیده این خاطرات را رسما بقچه بندی کنم، بگذارم داخل صندوقچه خاطراتم و یک قفل زنگ زده آهنی هم رویش بزنم و تا مدتها بعد بازش نکنم. اینجوری آن روزها برایم شناسنامه خودشان را خواهند داشت و قاطی روزمرگی های اکنونم نمی شوند.

شاید الان کمی برای تعطیلی این وبلاگ دیر باشد، بخصوص بعد از یک سال و نیم مرگ تدریجی اش! ولی بگذار هویت این وبلاگ همان ۱۲۸ مطلبی باشد که در مدت فعالیتش در فضای مجازی منتشر شده. مطالبی که یا دلنوشته بودند یا یادداشت های مطبوعاتی و یا یادگاری هایی که برای ثبت در تاریخ می نوشتمشان!

حالا که قرار است در این وبلاگ تخته شود از ۱۲۸ مطلبش تنها ۳۵ تایش را باقی می گذارم. سعی شده مطالب شخصی و کم محتواتر حذف شوند و نوشته هایی باقی بمانند که اگر روزی کسی از سر اتفاق آمد و سری به آنها زد از خواندنشان پشیمان نشود.

خاطراتی که با این وبلاگ داشتم را همینجا جا می گذارم و اگر قلم یاری کرد باز هم بر می گردم و در یک منزل نو، فصل دیگری از خودم را ورق می زنم!

هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (الحدید- ۳)

+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/05ساعت 1:27  توسط رامین مرادی  | 

پیش نوشت: سلام دنیای مجازی دلم برایت تنگ شده بود بی معرفت!

... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

یکی از قابلیت های رسانه ایجاد شهرت است. خیلی از کسانی که به واسطه رسانه ها مشهور شده اند ممکن است یک انسان کاملا معمولی و ساده باشند، ولی به لطف یک رسانه به مردم معرفی شده و بدون اینکه شایستگی آن را داشته باشند آوازه شان در شهر می پیچد.

شخصی را فرض کنید که کودکی هایش میان بی توجهی والدین و کمبودهای کوچک و بزرگ سپری شده و تربیت صحیحی ندارد. چنین شخصی در زندگی اجتماعی اش بی قید و سهل انگار و به یک معنا لاابالی ست. حالا فرض کنید این شخص از هوش بدنی و حرکتی بالایی برخوردار باشد و به راحتی تبدیل به یک بازیکن حرفه ای فوتبال بشود.

ادامه ماجرا کاملا روشن است، در جامعه کنونی ما که بخش مهمی از رسانه ها از تلویزیون و رادیو گرفته تا روزنامه و مجلات به فوتبال اختصاص دارد، بی شک چنین شخصی به سرعت به مردم شناسانده خواهد شد. حالا کافی ست آقای بازیکن برای لحظه ای هم که شده جلوی دوربین های رسانه ملی به خویشتن لاابالی اش برگردد و حرکتی بکند یا حرفی بزند تا رسانه محترم ملی از پخش دسته گل های این «کوتوله ی مشهور» شرمش بیاید!

سایر کسانی که به اقتضای شغلشان در معرض رسانه ها(بخصوص رسانه ملی) هستند از این قاعده مستثنی نخواهند بود. بازیگران، خبرنگاران، مجریان و گویندگان ممکن است یک قهرمان واقعی نباشند ولی همیشه سمت نگاه عامه مردم به سوی آنهاست.

گاهی اوقات این اشخاص آنقدر در رسانه تکرار می شوند که به فصلی جدایی ناپذیر از زندگی برخی مخاطبان تبدیل می شوند. بعضی از این اشخاص ممکن است تفکراتی بسیار پست تر از یک انسان معمولی داشته باشند ولی توسط رسانه و بخشی از جامعه جدی گرفته می شوند.

این بحث جای پرداخت بسیار بیشتری دارد که در حوصله یک یادداشت کوتاه نیست. همین و بس که یکی از قابلیت های رسانه ایجاد شهرت است و به همین دلیل هر کسی نباید اجازه ی رسانه ای شدن پیدا کند. رسانه های مثلا ارزشی و عمدتا کم سواد ما اشتباه می کنند که ولنگاری و برهنگی یک بازیگر زن بی هویت را در صدر اخبارشان قرار می دهند و دنیای مجازی و حقیقی را پر می کنند از نام بی ارزش او.

او مهم نیست و نباید مهم جلوه داده شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/02ساعت 14:46  توسط رامین مرادی  | 

آل عمران- ۱۸۵:

«كُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ وَإِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَمَن زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ وَما الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلاَّ مَتَاعُ الْغُرُورِ»

«همه کس مرگ را می­چشد، و به تحقيق در روز قيامت مزد اعمال شما را، به کمال خواهند داد و هرکس را از آتش دور سازند و به بهشت درآورند به پيروزی رسيده است و اين زندگی دنيا جز متاعی فريبنده نيست.»

... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

مادربزرگم... .

مرا یاد بچگی­هایم می­اندازد. روزهایی که دنیای دور و برم محو و نورانی بود. دلم روشن بود و زبانم بی­ریا. روزهایی که صاف و ساده خرابکاری می­کردم. کنار مادر و مادربزرگ و خاله­هایم امن­ترین جای دنیا را داشتم. مادربزرگم... .

اولین روز پاییز است. پاییزی که دوستش دارم. اول مهر است. مهری که دوستش دارم. هوای اینجا خوب صفحات تقویم را نقش می­زند. انگار منتظر بود اول مهر شود بعد بادهای تند پاییزی را بوزاند. چه برگ­های زرد و سرخ خوشرنگی که امروز مستانه با آوای باد می­رقصیدند و آرام سر بر زمین می­گذاشتند. امروز مادرم پشت تلفن با بغض حرف می­زد. مادرم تبریز نیست، همراه برادرهایم رفته­اند زادگاه؛ پدرم عصر راه افتاد. همه منتظرند من هم بروم.

مادربزرگم... . شاید بیست سال پیش بود. نشسته بود کف آشپزخانه­شان و خمیر درست می­کرد. هر از چند گاهی نان می­پخت. داشت شعله اجاق گاز کوچک آشپزخانه را برای پختن نان روشن می­کرد. مادرم کنارش نشسته بود. دوست داشتم بروم کنارش بنشینم و نان پختنش را نگاه کنم. چه مهربان بود...! داخل آشپزخانه که رفتم مادر برای اینکه در آن فضای کوچک کاری دست خودم ندهم بیرونم کرد. ولی مادربزرگم... کاسه­ای کوچک دستم داد و کمی از خمیرش را داخلش گذاشت و گفت بیا... برو بازی کن. آن روز چه کیفی کردم با خمیر بازی!

مادربزرگم... . امشب در خانه تنهایم. یک عمر خاطره را دارم یکی یکی مرور می­کنم. به بعضی جاهایش که می­رسم این اشک­ها امانم نمی­دهند. من و برادرهایم مثل بقیه نوه­هایش نبودیم. سالی چند بار بیشتر نمی­دیدیمش. ولی همین چند صفحه خاطره هم آنقدری هستند که... .مادربزرگم...!

امروز عصر پدرم زنگ زد. گفت دارم می­روم کرمانشاه. هفته قبل عروسی پسرخاله­ام بود. نیم ساعت اول مراسم حال خوشی نداشتم. بعد از چند ماه مادربزرگم را آنجا می­دیدم. کاش نمی­دیدم... . مادربزرگی که موقع دیدنم آنچنان درآغوشم می­کشید که انگار سال­ها منتظر دیدنم بوده اینبار بی­رمق گوشه­ای از باغی که مراسم در آن برگزار میشد روی صندلی افتاده بود. مادربزرگ موقع دیدن بغلم نکرد. فقط توانست دستش را جلو بیاورد برای دست دادن. دستش را که گرفتم شکستم... نتوانستم ببوسمش. صورتش سیاه و لاغر شده بود. امروز پدرم پشت تلفن خیلی آرام گفت: «مادربزرگت(مادر مادرم) مثل اینکه می­خواهد... .»

امروز خاله­ها و دایی­ها و خانواده­هایشان خانه پدربزرگم جمع بودند. من آنجا نبودم، آنجا نیستم. مادربزرگم... . الان که این­ها را می­نویسم فقط عکسی از ۲۴ سال مادربزرگ بودنش جلوی چشمانم نقش بسته. عکسی آمیخته با اشک­های بی­اختیار. مادربزرگم حالش خوب نیست. آنقدر حالش بد است که همه منتظرند... . منتظر یک امر محتوم. و در این میان من، تنها به این انسانی فکر می­کنم که اینقدر ضعیف آفریده شده.

... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

نسا-۲۷ و ۲۸:

۲۷: وَاللّهُ يُرِيدُ أَن يَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَيُرِيدُ الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الشَّهَوَاتِ أَن تَمِيلُواْ مَيْلاً عَظِيمًا

۲۸:يُرِيدُ اللّهُ أَن يُخَفِّفَ عَنكُمْ وَخُلِقَ الإِنسَانُ ضَعِيفًا

۲۷: خدا می­خواهد توبه شما را بپذيرد ولی آنان که از پی شهوات می­روند، می­خواهند که شما به کجروی عظيمی افتيد.

۲۸: خدا می­خواهد بار شما را سبک کند، زيرا آدمی ناتوان آفريده شده است.

... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

جمعه دوم مهر: می­گویند مادربزرگم صبح به رحمت خدا رفت. خدایا بیامرزش، تمام سختی­هایی که در دنیا کشید و کم نبودند را کفاره گناهانش قرار بده. تمنا دارم برای آمرزش روح مادربزرگم فاتحه­ای بخوانید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/01ساعت 23:3  توسط رامین مرادی  | 

و گفتند: ای مردی که قرآن بر تو نازل شده، حقا که تو ديوانه­ای(۶) اگر راست می­گويی ، چرا فرشتگان را برای ما نمی­آوری؟(۷) ما فرشتگان را جز به حق نازل نمی­کنيم و در آن هنگام ديگر مهلتشان ندهند(۸) ما قرآن را خود نازل کرده­ايم و خود نگهبانش هستيم(۹)        

and they say: o you to whom the reminder has been revealed! you are most surely insane: (6)i
why do you not bring to us the angels if you are of the truthful ones? (7)i
we do not send the angels but with truth, and then they would not be respited(8)i
surely we have revealed the reminder and we will most surely be its guardian(9)i

... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

این آتش را من به پا کرده­ام.

رها کنید آن حیوان رام نشده­ی ینگه­ی دنیا را.

آن شعله­ی آتش منم؛ برافروخته از غفلت خویش.

آن التهابِ بی امانِ جانگداز، جلوه­ی سستی من است.

به من گفتند بخوان... هرچه می­توانی؛

و من توانستم و نخواندم.

صدای «اقرا» در گوشم می­پیچد و بر خودم می­پیچم.

آه ای وحی منزل...!

آه ای رسم جاوید...!

آه ای نشانِ بی نشان...!

آه ای ندای بی نوا...!

آه ای روضه­ای این روزها...!

آه ای... .

شرمسار این رسم ناخوشایند زندگی­ام هستم که بدون تو سامان گرفته.

... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

غفلتم جبران شدنی نیست. از این پس کلمه­ای قبل از کلام حق نخواهم نوشت. بگذار کلمات این کتاب در ابتدای هر متن، بدل عرق شرمی باشند که بر پیشانی نوشته­هایم نشسته.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/22ساعت 22:41  توسط رامین مرادی  | 

۱۸ رمضان
...

۱۷ رمضان
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد/ حالتی رفت که... حالتی رفت که... . تو را به خدا بس کن خواجه! این قافیه­ها تنگ است. خم ابروی یار که در یاد بیاید، دیگر چه کاری از محراب ساخته است؟ آن موقع محراب هم تنگ می­شود، عین همین قافیه­ها، عین دل ما که این روزها مدام دارد با همان خم ابروی یار خنجر می­خورد.

۱۶ رمضان
شراب تلخ می­خواهی که مردافکن بود زورش؟/ که تا یک دم بیاسایی ز دنیا و شر و شورش؟!
زمانه کمی عوض شده خواجه، این چیزها راحت دست ما نمی­افتد! ولی ما هم بعضی اوقات نمونه­اش را می­چشیم و مست می­شویم! وقت افطار چایی داغ که زبانمان را می­سوزاند و از خود بی خودمان می­کند یک نمونه­اش است. بادام تلخ هم نمونه دیگرش. جای شراب تلخ را نمی­گیرد ولی آنقدر مزه بقیه بادام­ها را زهرمان می­کند که حساب کار دستمان بیاید و برویم ماست­هایمان را کیسه کنیم!

بقیه نوشته در ادامه مطلب... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/18ساعت 23:30  توسط رامین مرادی  | 

صدای لطیف قدم­هایت را می­شنوم که دارد نرم نرمک به سوی تقدیرم گام برمی­دارد. تو برایم پیام­آور گذر این روزگاری. با آمدنت دلم قرص می­شود به دیدن روزها و شب­های پرنور رمضان.

ببخش خدایا! منتظر بهانه­ام. رمضان برایم بهانه است. خودت گفته­ای «نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»* ولی دوست دارم برای دیدنت یک زمانی با تو هم قرار بگذارم. سر کوچه دل. بگذار این یک ماه را منتظر باشم. هر شب تب کنم در این انتظار. دانه دانه بشمارم روزهایی را که از شعبان می­گذرند.

به رمضان که می­رسم هر شب قند در دلم آب کنند و در التهاب دیدنت، از شوق بوسیدنت به عرش برسم. قلبم بتپد برای شب­های قدر. شب قدرم که می­رسد بخزم در گوشه­ای تنگ و از آن حریم کبریایی به معراجت بیایم.

شعبان برایم پیام­آور رمضان است. تازه از راه رسیده این قاصد خوش­خبر. بین خودمان بماند، ببینم مرد یک ماه انتظار کشیدن هستم... یا نه؟!


* سوره «ق» آیه ۱۶

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/22ساعت 2:7  توسط رامین مرادی 

روز دوم بازی­های جام جهانی­ست و آمریکا و انگلستان با هم بازی دارند. آن­ها که دنیایی را آبی و قرمز کرده­اند، امشب یکی سیاه پوشیده و آن دیگری سفید و دارند روی زمین سبز به دنبال یک توپ توخالی می­دوند! بی­بی­سی یک سال است به دنبال توپ تو خالی می­دود. صدای آمریکا یک عمرست که پوشالی­تر از توپ توخالی شده.

بی­بی­سی امشب حناق گرفته بود. دیگر برنامه «نوبت شما»یش جواب نمی­دهد. دیگر سیاوش اردلان و پونه قدوسی­اش جلوی دوربین بال بال نمی­زنند و کودک نامشروع فتنه را تیمار نمی­کنند. امشب شیخ و مهندس آسوده می­خوابند چون گفته­اند برای حفظ جان و مال مردم از راهپیمایی هوادارانشان گذشته­اند.

دیگر بادی نمی­وزد. موج سواری که بدون باد نمی­شود. باد که نباشد موجی نیست. موج هم که نباشد موج سوار فوقش بشود قایقران. امشب بی­بی­سی و شیخ و مهندس همه بر قایقی سوراخ نشسته­اند و تخته­های موج سواریشان را کف قایق رها کرده­اند. امشب همه چشم دوخته­اند به بازی آمریکا و انگلستان.

پارسال این موقع، نیمه­های شب، پای بی­بی­سی فارسی نشسته­ام. خوابم نمی­بَرَد. صدایی در گوشم مدام می­پیچد: «اکنون دقیقا نیمه شب است... دقیقا نیمه شب است... دقیقا... دقیقا... دقیقا». از دور صدای زوزه­ی روباه می­شنوم. رد صدای عملیات آژاکس دارد آزارم می­دهد. امشب بیست و هشت مرداد نیست، بیست و دو خرداد است. فرقش با سال سی و دو این است که دیگر ایران گربه نیست... .

پای تلویزیون سرم درد می­گیرد. آرام ندارم. خودم را در مرکز ثقل یک تاریخ می­بینم. امشب منم و نیمه شبی که تاریک­ترین لحظه­ی شب است. آهای مردم دنیا چه کار کنم که بدانید چه غوغایی در وجودم بر پاست؟ از بی­بی­سی صدای گریه یک نوزاد را می­شنوم. فتنه امشب متولد شد. نوزادی که بیست سال داخل رحم بود و هشت ماه بیشتر در این دنیا زندگی نکرد ولی بوی تعفنش در تمام تاریخ دارد می­پیچد.

امشب یکسال از آن شب شوم می­گذرد و من در این یکسال به اندازه تمام عمرم بزرگ شده­­ام و خدا می­داند چقدر این بزرگ شدن را مدیون بی­بی­سی فارسی می­دانم. بعضی وقت­ها فکر می­کنم زوزه­ی روباه زیباترین صدای دنیاست!

امشب بیست و دوم خرداد است. گرگ و روباه به یاد بازی پارسال­شان سالگرد گرفته­اند. آمریکا و انگلیس دارند روی زمین سبز بازی می­کنند. زمین سبزی که تازه فهمیده­اند چمنش مصنوعی­ست. یکسال است این دو کشور به دنبال یک توپ تو خالی می­دوند... و دریغ از کسانی که نشسته­اند به تماشای هیچ و محو این بازی­اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/23ساعت 2:43  توسط رامین مرادی  | 

در پاراگراف دوم متن از دلتنگی امام روح­الله گفته بودم،
از دوری
پدر معنوی فرزندان انقلاب،
و اکنون عزیزی «روح
­الله» نام پاسخی داده­اند به آن تک جمله مهجور،
خواندنش را به همه توصیه می
­کنم:

---»اینجا را بخوانید«---
... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

این روزها بیزار شده­ام از نوشتن. از اینکه در هر پست تکه­ای از خودم را عرضه کنم و بنشینم به تماشای واکنش دیگران. نزدیکی امتحان­ها و سنگینی برخی کارهای بر زمین مانده هم، همراهی قلم را از این ذهن پریشان گرفته.

اوضاع که اینطور می­شود فقط در یک صورت می­توانی بنویسی. اینکه پر بشوی از درد و سر ریز این احساس را جوهری کنی و بپاشی روی کاغذ. این روزها دلم هوای امامره را کرده! به همین سادگی! آنقدر ساده که خیلی­ها در فهمیدنش دچار مشکل می­شوند!

همین دیروز گرگ­های صهیونیستی به کاروان آزادی حمله کردند، به شش کشتی پر از آدم­های معمولی که شاید تا به حال به اسلحه واقعی دست هم نزده باشند. خیلی راحت شده که بگویم بیست نفرشان را کشته­اند. می­ترسم باز حرفی بزنم و دیگران بگویند سیاسی نوشته­ای! نمی­دانم از مظلومان نوشتن کجایش سیاسی­ست؟ تو را به خدا یکی به من بگوید وقتی با دیدن عکس زیر دلت لرزید و واگویه­ای نوشتی، به ساحت مقدس کدام سیاستمدار جسارت کرده­ای؟


(آتشم می­زند این عکس، آتشم می­زند)

ترسی که در این چهره­های معصوم نشسته را کدامیک از لاطائلات من جبران می­کند؟ وقتی ببینی همه قلدرهای عالم زورشان را یک گوشه­ی تنگ از دنیا جمع کرده­اند و دارند با تمام توانشان این تن­های نحیف را رنجور می­کنند چرا نباید خشمگین شوی؟ نمی­دانم تا حالا از شدت خشم گریه افتاده­ای یا نه؟!

اتفاق خاصی نیافتاده. گرگ­ها بیست نفر غیر فلسطینی را دریده­اند و جامعه­ی جهانی تازه دارد می­فهمد صهیونیزم یعنی چه. و من هم دوباره یاد شب­هایی می­افتم که این چشم­های پاک با ترس یک شبیخون به خواب می­روند. یک شب، دو شب، سه شب... تمام شدنی نیست! تو بنویس یک عمر!

پشت هیچستانم! نشسته­ام به انتظار یک بهانه، این قفس برایم تنگی می­کند!

... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

پست های مرتبط:
پست آخر
فولاد اینقدر روسیاه نیست!

... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

مطالب مرتبط:
دلتنگی­های زمانه­ی بدون روح الله

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/03/11ساعت 23:57  توسط رامین مرادی  | 

(به بهانه سوم خرداد سالروز آزادسازی خرمشهر)

---» همین مطلب در برنا «---

این روزها مشغول خواندن کتاب «دا» هستم. کتابی که یک تابلوی پر نقش است از حمیت زنان سرزمینم. «دا» شاهنامه­ای ست که یک سیده­ی ایرانی آن را سروده و بجای شیرزنانی مثل «گردآفرید» و «کردیه»ی فردوسی، یک دختر هفده ساله­ی کرد-عربِ ایرانی را تصویر می­کند که با تن نحیفش به رستم درس مردانگی می­دهد. دختر نوجوانی که بارها سن و جنسیتش در میان بزرگمردی­هایش گم می­شود و اسطوره­ها را شرمسار از اسطوره بودن می­کند.

در فرهنگ ایرانی (که فرهنگ اصیل اسلامی بخشی از آن است) بارها اسطوره­ها از الگوهای حقیقی جا مانده­اند. اگر غرب از بحران حماسه و اسطوره رنج می­برد و دست به دامن تخیلات شده و به نام حماسه، طنزگونه­هایی چون فیلم 300 یا اسکندر می­سازد، در دل این فرهنگ، حقیقت آنقدر اسطوره ایست که سینماگران ما (خواسته یا ناخواسته، خوب یا بد) رغبتی به تصویر کشیدن افسانه­ها ندارند.

شاید برتری فرهنگ ایرانی همین باشد. به اینکه قهرمانانش تربیت یافته­ی حقیقت­هایی هستند که رد صدایشان هنوز هم در «کوچه پس کوچه­های مدینه» و بر سر «محراب مسجد کوفه» و در «صحرای غریب کربلا» گواهان تاریخ را به شهادت می­خواند. و شاید این شرحی باشد بر آیه­ی آخر سوره یوسف و «حَدِيثاً يفْتَرَى»یی که غرب چاره­ای جز چنگ انداختن به آن ندارد.

غرب داستان قهرمانانش را بدون امیدی به تحقق­شان می­سازد. ولی «دا» داستان نیست؛ خاطره است و کسی ناامید از تکرار دوباره­اش نخواهد بود.

در این میان می­گذرم از انفعال فیلمسازان­مان. کسانی که در برهوت «چه ساختن» و «چگونه ساختن» مانده­اند. کسانی که یا محو فرهنگ­سازی اومانیستی غرب­اند و «دوئل»ها می­سازند، یا اندیشه نظام نیافته ذهنشان باعث خلق «چهل سرباز»ها می­شود و یا در بهترین حالت چهارتا «سید» و «حاجی» و «برادرِ پیشانی داغ شده» را به خورد مخاطب می­دهند؛ و در این میان «ننه گیلانه»ها و «حاج کاظم»های جنگ می­روند و در گوشه­ای تنگ از دالان­های ذهنمان جا خوش می­کنند.

... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

پ.ن۱: مختصرنویس شدنمان دو دلیل دارد. چماق­های سردبیر محترم و درس و امتحان این روزها. خوانندگان فهیممان کدام را می­پسندند؟ اختصار، اعتدال یا اطناب؟!

پ.ن۲: همه درس­هایمان تلنبار شده. رسما داریم بدبخت می­شویم می­رویم پی کارمان.

پ.ن۳: تفال می­زنیم:

صبح است ساقيا قدحی پرشراب کن...

...دور فلک درنــگ نــدارد شتــاب کن

زان پيشتر که عالم فانی شود خـراب...

...مـا را ز جـام بـاده گلگون خراب کن

کــار صـواب باده پـرستي­ست حافظا...

...برخيز و عزم جزم به کار صواب کن

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/02ساعت 18:43  توسط رامین مرادی  | 

---» همین مطلب در برنا «---

پیش نوشت: این پست صرفا برای ثبت ذهنیات نویسنده در وبلاگ نوشته شده و هیچ ارزش دیگری ندارد. با خواندن این پست چیزی به علمتان افزوده نمی­شود. فصل امتحان­ها نزدیک است و پست گذاری­های سخیف ما هم شروع شده.

... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

سوتی­هایِ ارشمیدسی

این روزها در برزخی از عالم واقع و مشغولیات ذهنی معلقیم. آنقدر این ذهن لاکردار درگیر مسائل علمی و فرهنگی و غیره (بخصوص همین غیره!) شده است که زندگیمان پر شده از سوتی­های گوناگون. مثلا موقع خداحافظی با یک مدیر کله­گنده همینطور دست نداده مثل یک چوپان زحمت­کش از اتاقش می­زنیم بیرون و آن بد بختِ نیم خیز شده را می­گذاریم در کف این همه اعتماد به نفس­مان! یا مثلا داخل کلاس با یکی از دوستان در حال یک بحث فرهنگیِ عمیق هستیم و درست موقعی که می­رسیم به جاهای حساس و کاملا پسرانه­اش یکی از بانوان محترم کلاس می­آید از بینمان رد می­شود و با چشمان قلنبه شده­اش زل می­زند به کلمات موزونی که از لبان مبارک در حال تراویدن است! یا مثلا در یک جمع فرهنگی که داخل می­شویم نه می­گذاریم- نه برمی­داریم صاف می­رویم سراغ بانوان جمع که باهاشان دست بدهیم! خلاصه این روزها مغزمان وقت اضافی ندارد و سوتی خورمان ملس شده. حالا می­فهمم ارشمیدس خدابیامرز حق داشته در آن لحظه­ی نابِ داخل خزینه آن سوتی تاریخی را بدهد!


ترم غیرمنتظره

ترم قبل یک ترم غیرمنتظره بود برایم. فکر می­کردم درس اجزامحدود 20 می­شوم ولی استاد گرامی بهمان دادند 11 (البته اعتراض دادیم و باعث عذرخواهی استاد از خودمان هم شدیم! ولی نمره هنوز اصلاح نشده!) یا مثلا برای درس تئوری ارتجاعی نذر کرده بودیم که درصورت 12 شدن سه تا نماز جعفر طیار بخوانیم! حالا ناغافل نمره­ها آمده و ما هم شده­ایم 18. جایتان خالی کاش ندیدبدید بازیمان را داخل کلاس بخاطر آن نمره می­دیدید!


توانایی­های خاص

عادت ندارم بیرون که می­روم همراه خودم کلید ببرم. بار اولی که کلیدم را جا گذاشته بودم 20 دقیقه­ای طول کشید تا راه و چاهِ از دیوار داخل پریدن را یاد بگیرم فقط خدا می­داند آن روز چه عذابی کشیدم. ولی همین چند روز پیش که باز هم پشت در ماندم شاید 30 ثانیه هم طول نکشید که اینور دیوار بودم! این کار خیلی هم سخت نیست فقط کافیست به استحکام لوله­های گازی که از بالای در رد شده­اند اعتماد کنی و توصیه­های ایمنی را خیلی جدی نگیری!


عشقِ ماری

طبق اخبار واصله از یک منبع کاملا موثق یکی از خوانندگان قدیمی این وبلاگ دچار شکستی بزرگ در یک عشق نافرجام شده! از قرار معلوم داستان این دوست گرامی شبیه داستان آن ماری شده که بعد از مدت­ها عاشقی وقتی که قصد اظهار علاقه به ماده مار مورد نظرش را دارد با کمال ناباوری متوجه می­شود که ایشان شلنگ آب همسایه هستند و... . ضمن عرض تسلیت به این دوست عزیز دیگر دوستان بیشتر مراقب چنین مسائلی باشند!


عشقِ جوجه­ای

از همان منبع کاملا موثق خبر رسیده که یکی دیگر از خوانندگان وبلاگ (البته از خوانندگان جدید) به همان عشق نافرجام دچار شده! البته داستان ایشان شبیه داستان آن دوتا جوجه­ای شده که با هم قرار و مدار ازدواج می­گذارند ولی بزرگ که می­شوند هر دوتایشان خروس از آب در می­آیند! به این یکی تسلیت نمی­گویم! جوجه فکلی همین حقش بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/02/28ساعت 1:20  توسط رامین مرادی  |